حكيم زجاجى

914

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

50 ز نقد و عيارش نبد هيچ كم * همان سكهء نغز بد بر درم به دو گفت مستنجد نامدار * كه نقد تو را نيست كمتر عيار چرا سكهء شاه كردى تباه * بگشتى در اين بوم و برزن ز راه زدى نقب در مخزن شهريار * به شب سكه بر زر نهى بىقرار بريدن دو دستت سزاوار هست * كه اين سكه و زر گرفتى به دست بغلتيد بيچاره بر روى خاك * به دو گفت كاى اختر تابناك يكى مرد مسكين بيچاره‌ام * غريبم ز جاى خود آواره‌ام مرا هست اطفال و سرمايه نيست * تنك‌مايه را در زمين سايه نيست زدن ضرب بر سكه كار من است * در اين پيشه اقبال يار من است برفتم ز اول سوى دار ضرب * بدان تا كنم پهلو از كار چرب بدان‌جا مرا كس نفرمود كار * فروماندم از گردش روزگار چو سرگشته گشتم من اى دين‌پرست * ضرورت كشيدم بدين كار دست عيارش نه افزون نه كم كرده‌ام * در اين كار بسيار غم خورده‌ام ز مزدى فزون نيست حاصل مرا * مكن اى شهنشاه باطل مرا ببخشيد جانش امام جهان * ورا گفت رو كار كن در نهان مگو با كس اين كار و پوشيده دار * وز اين پس همىباش پنهان به كار تو اين سكه بر زر فزون‌تر مزن * ز اندازه بيرون دگر زر مزن چو معيار و گفتار تو هست راست * نبايد بدين از شما كينه خواست نگهدار اين راز با خويشتن * ز پنهان مگو باز با خويشتن كه گر اين سخن فاش گردد به دهر * تو را سر ببرند از تن به قهر چنان كن كه رازت نداند كسى * كه گر بازگويى نمانى بسى بشد مرد قلاب پردين و داد * به جان آفرين كرد بر شاه ياد كياست نگه كن ، فراست ببين * بر آن شاه مىكن به جان آفرين شبى ديگر آن شاه و سردار عصر * همىگشت چون ماه بر بام قصر به بغداد رسم است اى كامياب * كه باشد به هرخانه‌اى چاه آب از آن آب‌ها دم‌به‌دم بركشند * به قلاب از چاه بر سركشند بريزند در كوزه مردان مرد * بدان تا شود آب در كوزه سرد